کد خبر : 8954

کرونا کادر درمان را عزادار کرد.

 کرونا جان دکتر فرح پیرویان فوق تخصص قلب کودکان را هم گرفت.

دکتر فرح پیرویان،متخصص کودکان و نوزادان،فوق تخصص قلب کودکان بود که کرونا جان این پزشک را نیز گرفت.

دکتر جلال زمانی در خصوص دکتر فرح پیرویان نوشت:

رنگ نوزاد همیشه کبود بود و مادرش درمانده و خمود. از دست دوا و درمان محلی کاری بر نیامده بود.  از دکتر روستا شنیده بود که خانم دکتری دلسوز در  شیراز و در فلان جا مطب دارد. شنیده بود که تخصص دارد در درمان قلب نوزاد و کودک. فردای آن روز چند تخم مرغ از زیر پای مرغ های مرغدانی گوشه حیاط جمع کرد و در دبه ای پلاستیکی گذاشت و با پرک های کاه جایشان را محکم کرد تا در امان باشند و در طول راه و با تکان‌های مینی بوس و در هنگام گذر از دست انداز ها نشکنند. فردایش آفتاب نزده نوزاد را بقچه پیچ کرد و با ساکی در دست عازم شیراز شد. با هزار سوال و اما و اگر.

مینی بوس چند ساعت بعد از طلوع آفتاب   از دروازه قرآن وارد شیراز شد. بعد از ساعتی پرس و جوی بسیار، خود را به پشت در مطب رساند. ساعت یازده بود و تا ساعت سه بعد از ظهر  که مطب باز می‌شد ساعت ها فاصله بود. جایی نداشت برود. همانجا و در راهروی پشت در مطب، بچه در بغل دراز کشید تا آنگاه که همهمه ی ازدحام بقیه مراجعین بیدارش کند.

خانم دکتر مهربان بود و گشاده روی . خال کوچکی در گوشه سمت راست چانه اش برای همیشه جا خوش کرده بود و عینک درشتی، چشمان گیرا و گردی صورتش را در بر گرفته بود. مادر با ترس و لرز وارد اتاق معاینه شد و بچه و دبه را با هم، روی میز جلوی دکتر گذاشت. بقچه باز شد و نوزاد با لب هایی کبود و زبانی کبود تر چون کبوتری غمگین ناله ی بی رمقی کرد. خانم دکتر از این قبیل نوزاد ها بسیار دیده بود.با صبر و حوصله و با تحمل گریه ی مداوم، بچه را اکو کرد و بعد از اینک تشخیص برایش عیان شد مادرِبی نوا و  خسته را درست و حسابی حالی کرد که بچه باید عمل شود و گر نه نجاتی در کار نیست. جراحی  را می شناخت که کارش حرف نداشت. زنگ زد و او را در جریان گذاشت. بچه جانی و نایی نداشت که بتواند از عمل زنده بیرون بیاید. چند ماهی صبر و حوصله لازم بود تا کیلو گرمی بر وزنش اضافه شود.   یک سالش که شد و قبل از آنکه بخواهد بمیرد، هنرمندانه عمل شد. بعدِ جراحی، خانم دکتر، هر روز در آی سی یو و در چند نوبت بالای سر نوزاد، که با دستگاه تنفس مصنوعی اکسیژن می گرفت، سخاوتمندانه حاضر می شد.  بچه جانی تازه گرفت و بعد از دو هفته با چهره ای صورتی و فارغ از کبودی در آغوش مادر و پدر و به امید روز های بهتر راهی دیار و روستا شد.  

بعضی ها پر خروش هستند و پر مدعا اما برخی اندک  هم یافت می شوند که ساکت و بی ادعا و او یکی از اینهاست. دوست دارم که اکنون که من زنده هستم و تا او زنده هست و تا زمانی که خون زندگی در رگهای همه مان جاری است، از او بنویسم.  برای او که هنوز نهر کوچکی از حیات به مدد قطره چکانی از سرم های انباشته از دارو در سیاه رگ های ظریف ِ دستان همیشه مهربانش جاری است. به او که دیوار های سرد آی سی یو، چندی است که او را از جهان زیبایش جدا کرده است و اکسیژن را نه از نسیم ِ مستِ هوای بهار تازه از راه  رسیده و خرامان در دشت و دمن ها و کوه پایه های سر سبز دشت ارژن و تنگ بوالحیات، بلکه از کپسول های فولادی زمخت و رنگ پریده و از طریق لوله های پیچ در پیچ خاکستری دستگاه تنفس مصنوعی می گیرد. برای او با قلبی به لطافت گلبرگ های شمعدانی های حیات خانه و به عطر و رایجه نرگس های خوشبوی شیراز.

برای او که طبیبانه نه،  که مادرانه دلسوز همه نوزادان بخت برگشته بد اقبالی بود که کبودِکبود از زهدان مادر جدا می گشتند تا با اولین گریه خود،  اکسیژن را با ولع هر چه تمام تر،به درون ریه های  تا کنون بسته شان بکشانند اما بخت یارشان نبود و قلب بیمار و ناقصشان مدد رسان نبود.

تقصیر هوا نبود. هوا بخشنده بود و اکسیژن کافی داشت تا به رایگان هدیه کند. دیواره های  درون قلب و اتاق های چهارگانه اش بودند که ناقص خلق شده و خروجی مناسبی نداشتند. اکسیژن آماده بود برای سفر، اما  این خون نوزاد بود که سر گردان نمی دانست به کجا و به درون کدام حفره و شریان سفر کند که اکسیژن بیشتری دریافت کند. دانشوری می خواست چون خانم دکتر تا تشخیص را مسجل کند و دست جراح ماهری تا دیوار های قلب را جا بجا کند.

چند هفته ای ست که در های مطب بسته و چراغ هایش خاموش و دستگاه اکو در گوشه ای کز کرده است. خانم دکتر که سال‌ها بیماران بسیاری را از آی سی یو و به سلامت روانه خانه ها شان کرده،  اینک خود اسیر در قفس است و با ویروس مهلکی که از چنگال خفاشی در فلان جای عالم، بر دامن جهان چکیده است، نا عادلانه دست و پنجه نرم می کند.

آرزوی من و آرزوی همه  بر خواستن توست. هر چه زودتر بیدار شو که جمعی انبوه نگران و چشم به راه تو اند. آمین.

دکتر محمد رحیم کدیور فوق تخصص عفونی کودکان استاد دانشگاه علوم پزشکی شیراز نیز چنین از دکتر فرح پیرویان نوشت:

اولین بار حدود چهل سال پیش در اورژانس کودکان بیمارستان سعدی با فرح پیرویان  در کسوت دانشجوی پزشکی که به خاطر تعطیلی دانشگاه به ارائه خدمات پرستاری می پرداخت آشنا شدم.

دختری دل سوز، مهربان، درد آشنا و مسئولیت پذیر.

و سپس در کسوت دستیاری و فوق تخصصی قلب کودکان.

دکتر فرح پیرویان، هم کار عزیزی که دل سوزانه، عالمانه و مادرانه ،دستان شفا بخشش قلب های کودکان معصوم ولی دردمند فراوانی را شفا بخش بود.

چگونه می شود نبودنش را باور کرد، آن هم با ویروسی که در دنیای پیش رفته تقریبا مهار شده است و ما هنوز....

با چشمانی اشک بار و قلبی درد مند و شکسته چگونه این درد را می توان تحمل کرد؟

چه می توانم انجام دهم؟

آیا نمی شد و نمی شود هزاران مرگ این چنینی را پیش گیری کرد؟

به کدامین گناه.....

 

ارسال نظر